« شک مقدمه یقین است »
این مجموعه نگارش راز نامه ای به دست من که ثمره سالیان سال عصیان من است .
موجودی که بیش از پیش تنهاست که اینگونه ، کفر گویی قهار است !!
ستیزی با ادبیات هرزه و ناله هایی که اواز نام دارند ، آروغ هایی که هنر بوده و امیدی که ،
به جانب داری از معاد می آید. و این اولین راز من است :
ابلیس از آن عارفان زبان آوری که در باره وی سکوت اختیار کردند ؛
یعنی آنهایی که از سخن گفتن درباره امور ممنوع می ترسند ،
در مساله دیانت آگاه تر است ؛ او به خدا از آنان نزدیکتر است .
او مشتاقانه تر از آنان خود را وقف خدا کرده ؛ بیش از آنها به سوگند خویش پایبند مانده و
از آنها به محبوب ازلی نزدیکتر شده است.
ابلیس شاهدی منفی بر وحدت خداوندی است (مانوی نئوگنوسی شیعی )
که وی اعتراف می کند فقط به او عشق می ورزد
و عشقش هم خالص تر ، استوار تر و سازش ناپذیرانه تر از آنست که از عهده بشر برآید ... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸٧/۱/٢٦ - ابلیس
تو را چه کار که؛
من سیگار می کشم و شاعر شدم؟
و شمار زخمهایم
ز مردگان امسال قبیله ام بیشتر است؟
مگر نه در این شهر
تقاص نفس کشیدنت اینست که؛
دستی شکسته باشی بر گردن روزهای نیامده ات
و اندوه سالیان از دست رفته را
به گریه بنشینی؟
یعنی چه که ؛
این همه گورستان
سنگ نام مرا به سینه می کوبند
وآاسمان،
به تشییع نگاهم غبار گریه می کند؟
من هنوز زنده ام و سیگار می کشم . « بابک اسلامی »
... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸٧/۱/٢٦ - ابلیس
کوچه تف کرده ز آفتابی تند
جوی تن در لجن فرو برده
چند تیر چراغ ساکت و مات
سایه شان آفتاب را خورده
مردی آمد به کوچه پای کشان
عنتری مرده روی دستش بود
اشک لغزنده از دو چشمانش
لب به این گفته دائما می سود :
" عنترم مرد وای ای مردم !
رفت سرمایه ام زدست
بعد از او چون توان بجا ماندن
رشته زندگی گسست ، گسست "
نه کلاغی پرید از دیوار
نه در خانه ای کسی بگشود
لوطی از کوچه پیچ خورد و گذشت
بی هدف گریه کرد و ره پیمود
کس نکردش به گفته ای خورسند
کم نکردند باری از کاهش
کس نپرسید درد او از چیست
خنده کردند جمله بر کارش !
کس نگفتش که ؛ "راستی لوطی
عنترت را چه پیش آمد مرد "
تا بگوید که ؛ " گزمه ای نادان
زهر در قند کرد و عنتر خورد."
شب شد و ماه باز پیدا شد
شب پر پیچ و تاب و سر در گم
ناله ای از درون کوچه رسید
" عنترم مرد وای ای مردم !"
روز دیگر که آفتاب دمید
دوجسد در کنار کو دیدند
عنتری بود و صاحبش آنگاه
زین خبر اهل شهر خندیدند !
« نصرت رحمانی»
... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸٧/۱/٢٦ - ابلیس
( بزودی پژوهشی درباره « حلاج » بزودی )
... « این برای
نجات اسلام است. بگذار خون او بر گردن ما باشد ! »
حامد قدم زنان به جانب چوبه دار پیش رفت و
از آستین خویش طوماری بیرون اآورد و داد
به رییس شرطه تا آن را باز کند.
رئیس شرطه طومار را به وی باز پس داد.طومار شامل بود بر
نامهای هشتاد و چهار عالم
فقها و قاریان قرآن
بر بدعت گذاری وی گواهی می دادند ، نوشته ای را
بر سر چوب کردند که بعداً روی سر او
نصب کردند،« این سر
از آن توطئه گر کفر گوی و فریبکار
حسین بن منصور حلاج است،
آنکه خداوند او را کشته است
بر دست خلیفه المقتدر»
سپس شواهدی ارائه شد که ثابت می کرد که او مدعی
سلطنت الهی است.
« سپاس خدای را، که موجب می شود خون او
ریخته شود و به لعنت و نفرین گرفتار آید» .
جمعیت فریاد برآوردند: الله اکبر !
آنگاه ...
... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸٧/۱/٢٦ - ابلیس


